منم مسلم، پسر عقيل
منم مسلم، پسر عقيل
اين که بر آستان تو ايستاده، اين که به استقبال مرگ آمده،اين که عاشقانه به سويت ميشتابد، مسلم است. اي کوفه مرا خوب ميشناسي. نامههايتو مرا به اينجا کشانده است. نوشته بودي باغهايت سر سبزند، شاخههايت لبريزند،ميوههايت رسيده و جويبارهايت پر آب. نوشته بوديد همه گوش به فرمان توايم و برايبيعت با تو لحظه شماري ميکنيم. اکنون من به فرمان همان که دعوتش کرديد آمدهام.
اما
از دستهاي اشتياقتان اثري نيست. در چهرههايتان برقنيرنگ ميبينم. از
مهمانتان به جاي ميوه، با سنگ پذيرائي ميکنيد شايد اين رسممردمان چنين
دياري است، دعوت کنند و با شمشير به پيشواز آيند. آري، اين ميزبانيفقط
شايسته شما کوفيان است.
اينجا
کسي صدايت را نميشنود. گوشها پنبه زاري از رذالتاست. بال کبوتران را به
سنگ ميبندند و خواب ملائک را رقص شياطين ميدانند و بانيزه و خنجر به
استقبالت ميآيند و با سنگ پراني، پيشاني بلندت را ميشکنند.کبوتران نامه
بر هم نامه کذب بر پاي دارند.
آري
کوفه دهان حريص مرگ است، که روبرويت خميازه ميکشد.قبلهاي براي ايستادن
ندارد. هيچ دري باز نميشود و ناهماهنگترين نبض شهر شومتاريخ است، شهر
نامردي و نامردمي، شهر سکوت و سياهي.
اينک
آمدهام، سفير تنهاي امامي غريب. پنجرههايتان را بهرويم نبنديد. غريبه
نيستم، ناخوانده نيامدهام، به اصرار شما آمدهام، اما هنوز درکوفه سست
عهدي وجود دارد. کوفه هنوز بوي خون ميدهد. طنين قتل الامير المؤمنين
درشبستانهاي مسجد پيچيده است و محراب عبادت علي هنوز خون ميگريد.
سوداگرانش نان بهنرخ خون ميخورند و دين را به اصول دين بيدينان
ميفروشند، سفير امام را به دارميکشند و به جرم عشق سنگسارش ميکنند.
اينجا خنجرهاي زنگ زده با برق چشمان ازحدقه درآمده تيز ميشوند و در هر
آستين هزار خنجر براي رو در روئي با تو پنهان ميشود.
آنچه
مرا به جنون ميکشد دغدغه رسيدن فرزند پيامبر (ص) استکه بي هيچ سپاه و
همراه و ساز و برگ جنگي اکنون به سوي اين شهر غبارآلود در حرکتاست و کاري
از من ساخته نيست تا خبر حيرت اين همه دو رنگي را به گوش کاروان کوچکاهل
بيت (ع) برسانم.
بغض
سنگيني گلويم را ميفشرد. غربت و غريبي، فراگيرتر ازآن است که فريادهاي
درد آلود از ديوارهاي شهر عبور کند و آشنائي نيز از روزهاي پيشباقي نمانده
است، تا صدايت را به گوش پسر فاطمه (س)
برساند و فرياد برآورد حسين جان ميابه کوفه، دل به کوفيان قوي مدار، که
سطر سطر نامههايشان دروغ و رياست و قلمهايشانتيغ بران و مرکبهايشان خون
غريبان.
اما روزگار تقدير ديگري دارد ، قافله حسين به طرف کربلا درحرکت بود و هر لحظه نزديکتر ميشد نزديک و نزديکتر.
همه
نواي دلنشين کاروان را ميشنيدند، صداي خنده و شاديکودکان را. آنها
شادمانه به اميد شنيدن لبيک کوفيان ميآمدند نه به اميد تيزي خنجربران.
کاروان
لالهها در محرم به کربلا رسيد. آسمان دل گل ياسپيامبر ابري شد و از چشم
علي خون باريد و ورق خورد آن دفتر عاشورائي و آغاز شد جنگبين ظلمت و تاريکي
و ظالم و مظلوم و در تاريخ ثبت گرديد.
داستان شهيد لب تشنه کودک 6 ماهه، قصه دختر بچه سيليخورده، کشتههاي فتاده به هامون، بيکفن و ...
زخمهاي تن بيش از هزار و لبهاي تشنه خشکيده و داغدار و ...
سم ستوران و انگشت و سر بريده امام ...
اما
درد آن کاروان غم از دست دادن ياران و شهيد شدن جوانانو آوارگي زنان نبود و
قصه جدائي و غصه بيآبي و ... دل حسين و اصحابش را نميسوزاند.
تمامي
دردش، تاريکي و ظلمت و جهالت بود و تلخي خاطرههاينهروان و صفين و فرق
شکافته و غربت پدر و پهلوي شکسته مادر و غم مرگ برادرش محسناز جفاي اين قوم
و تيرگي قلب سنگ و سياه نامردمان ديار کوفه و سخنانش همه حاکي ازعشق به
خدا و ... بود
آري حسين جان
اگر آن روز نسيم نفسهايت در دشت جنون آتش و خون نميوزيد،اگر سلسله جبال قامت هفتاد و دو تن از عاشقانت در حاشيه شمشيرها بيتاب نميشد،اگر نازکاي گلوي شش ماهه، تير سه شعبه را لبيک نميگفت و اگر ...
هنوز و تا هميشه ما لبيک گوي ذلت و ظلمت بوديم.
قافله با نور ماه به راه خود ادامه ميداد و ميرفت، تا بهجائي رسيد که نام شومش «شام» بود و مردمانش نان در خون ميزدند و ميخوردند. ماهبانوي کاروان ايستاد و ستارگان را يک به يک شماره کرد، يک باره ديد خورشيد و هفتادو دو ستاره در ميان کاروان گم شدهاند... ناگهان رنگش کبود شد و صداي نالهاش بلندکه ...
و از آن روز، قرنها ميگذرد اما صداي ناله و شيون کاروانو ظلم ظالمان و چکاچک شمشيرهاي بران عدالت در گوش جهانيان طنينانداز است.
سحرگاهان که رگهاي بريده ميسرايد نغمه توحيد، و تو آهستهميخواني قنوت لحظههايت را، ميان ربناي سبز دستانت، مرا بسيار ياد آور، دعايم کن،دعايم کن، که من محتاج محتاجم
ايام سوگواري خامس آل عباد در ليالي محرم الحرام بر تمامي شيفتگان عاشورائي
خصوصاً همکاران گرامي تسليت باد